تبليغاتX
Persian Man
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
یا غی
من خدای تازه می خواهم ( یاغی)
من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم جز مرگ .
من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طومار یک آغاز .

بیم من از مرگ یک افسانه دلگیر بی آغاز و پایان است .
من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم .
من سرودی تازه خواهم خواند ، که گوش کسی نشنیده باشد .
من نمی خواهم به عشقی سالیان پایبند بودن
من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از یک چشم نوشیدن
من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن
من تن تازه ، لب تازه ، شراب تازه ، عشق تازه می خواهم .

قلب من با هر تپش یک آرمان تازه می خواهد .
سینه ام با هر نفس یک شوق ، یا یک درد بی اندازه می خواهد
من زبانم لال حتی یک خدا را سجده کردن،قرن ها او را پرستیدن،نمی خواهم.
من خدای تازه می خواهم .

گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را
گرچه او رونق دهد آیین مطرود و حرام می پرستی را
من به ناموس قرون بردگیها یاغیم

یاغیم من ، یاغیم من ، گو بگیرندم ، بسوزندم
گو به دار آرزوهایم بیاویزند
من از این پس یاغیم ، من یاغیم، من یاغیم دیگر...
 
"هوشنگ شفا"

|+| نوشته شده توسط علی میر شمسی در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت  | 
گذشته های پر تب و تاب
 
 
گردآوري گذشته هاي پرتب و تاب
در قاب کهنهء خاطره ها باور تلخي ديروز نيست
بهانهءباروري فرداست
به استقبال شب رفتن است براي پيدا کردن مهتاب
و زمان را به قضاوت روزها نشاندن
ديدن تاريکي است گاهي آنقدر نزديک
که تسخيرت کند و تجربهء آفتاب آنقدر واقعي
که حتي انجماد موروثي نياکانت را ذوب کند
به هر حال قصه را بايد به آخر رساند

حميد رضا شعله

|+| نوشته شده توسط علی میر شمسی در شنبه هجدهم آبان 1387 و ساعت  | 
عشق
 

پيوند عشق حقيقي حتي به مرگ گسيخته نميشود چه رسد به دوري

ولتر

چه بسا دردهاي درمان ناپذير را که عشق درمان کرده است

فريدون سنجري

در عشق پيروز کسي است که پاي به فرار مي نهد

ناپلئون

عشق وقتي به حرف عقل گوش ميدهد که رفته باشد

فرانسوا زماگان

عشق تنها مرضي است که بيمار از آن لذت ميبرد

افلاطون


عشق غالبا يکنوع عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است

شکسپير

عشق قويترين سپاه است زيرا در يک لحظه بر قلب و مغز و جسم حمله ميکند

ولتر

عشق وقتي به سراغ پيران ميرود آنها را جوان ميکند

برنارد شاو

عشق حواس را از ديدن عيوب منع ميکند

ارسطو

عشق بلائيست که همه خواستارش هستند


افلاطون

عشق روح را توانا تر ميسازد و انسان را زنده دل نگه ميدارد

توماس مان

کسانيکه در عشق تظاهر ميکنند زودتر از عشاق حقيقي به مقصد ميرسند

لانکلوس

وقتي موضوع عشق در کار است پاي عقل ميلنگد

موريس مترلينگ

وقتي که بخواهيم درباره عشق منطقي فکر کنيم,عشق واقعيت خود را از دست ميدهد

اسپينوزا

هيچ شکنجه اي بدتر از اين نيست که انسان نه عشق بورزد و نه عشق نثار او شود

کامل موکليير

 

|+| نوشته شده توسط علی میر شمسی در پنجشنبه دوم آبان 1387 و ساعت  | 
در گلستانه
 

دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
 در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
 پشت تبریزی ها
 غفلت پکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
 سوسماری لغزید
 راه افتادم
یونجه زاری سر راه
 بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
 و فراموشی خک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
 و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
 چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
 سایه هایی بی لک
 گوشه ای روشن و پک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
 مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند

"سهراب سپهری"

|+| نوشته شده توسط علی میر شمسی در پنجشنبه دوم آبان 1387 و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar